بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم الرحمه الله و برکاته
از شما قدیس ساخته بودیم در اذهانمان ، نه اینکه نباشید ها ! نه ! شما قدیس بودید و هستید و خواهید بود . اما ما بلد نبودیم تصویر یک قدیس در ذهن باید چگونه باشد ! بلدیم تجسمش ببخشیم قدیس را در قالب " فاطیما " ها و " باباطاهر " ها و ... اما بی تعارف همان ها را هم انگار باور نداشتیم و نداریم ، وگرنه !
قصدم مقایسه فاطیما با شما نبود ، یا هرگز باباطاهر را در مقام شما نمی دانم ، شاید دلیل این تماثیل این بود که شما را نمی شناسم ، شما را نمی شناسیم ! وگرنه آن روز که بدرقه تان کردیم ، همه اعتقادمان را لابلای کفن پیچیده بر پیکرتان ، در آن اکواریوم شیشه ای جا نمی گذاشتیم تا امروز یادمان برود " لبیک " یعنی چه ؟!
همه مان ادعایمان می شود ... حسابی هم ادعایمان می شود ... که " عاشق " شماییم ، هم نسل ما که ندیده تان ، آنطور که باید ! هم نسل پیش از ما که لمستان کرده با تمام وجود ! همه مان ادعایمان می شود که " عاشق " شماییم ... غافل از اینکه در عشقهای کوچه بازاریمان هم " عشق " را نفهمیده ام چه برسد به عشق عارفانه به محضر شما !
همه مان ادعایمان می شود که حسرت بیشتر بودنتان را داریم و داغ زود رفتنتان را ، اما حتی ماحصل بودنتان را لحظه ای نچشیده ایم ...
این روزها فرصتی شد برای مرورتان ، دست نوشته هایتان را زیر و رو می کردم مدام ، به عوض جزوه های امتحانیم ، غصه هایتان را ، خشم هایتان را ، دلسوزی هایتان را و تحکم و اقتدارتان را حسابی زیر و رو کردم . می دانم برای مرور آنهمه حماسه این چند روز که هیچ ، چند سال هم کفاف نمی دهد اما " هم به قدر تشنگی چشیدم " و مدام عطش افزودم تمام وجودم را ... این روزها فرصتی شد برای مرورتان ، بهتر بگویم ، برای مرور خودم ، برای مروری کسی که اعتقاداتم را وامدارش هستم ...
این روزها خیلی نام شما را می شنویم ، نه چون یادروز رفتنتان بود ، نه ، دلیلش این است که این روزها شما نه یک قدیس ، نه یک مرجع ، نه حتی یک معشوق ، که یک نرد... شرمنده بگذارید این جمله را تمام نکنم ، روی گفتن می خواهد بعضی حرفها ، من ندارم !
این روزها دستاوردتان را با نام خودتان ، به سخره گرفته اند و چه تعابیر مضحکی می بخشند اعتقاداتتان را ! چه تفاسیر عجیبی می کنند از واژه هایتان ! چه نقل های غریبی می آورند از قولتان ! اما این روزهای دردناک پر التهاب و حادثه ، این روزهای سراسر آشوب دل و دنیا ! یک چیز هست که حسابی آرامم می کند !
اگر نیستید و رفته اید ، اگر رفتن و ندیدن را بر ماندن و کشیدن رجحان داده اید ، فصل الخطابی به جای گذارده اید که همه دنیا برای شنیدنش تعطیل می شود و زمان به سکون می رسد تا با عظمت تمام ، ذلتش را در برابر الله ، به رخ عالم بکشاند و یادمان بیندازد کجا ایستاده ایم ...
سپاس روزی که بودید هر چند نبودیم و سپاس اویی که گذاردید تا باشیم و ببینیم ...
امام من ! در این نامه هم دلم تنگ بود ، دعا کنید نامه سوم را با دلی گشاده بنویسم
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
بسم الله الرحمن الرحیم
صوت شکایت دلم ، خامش نمی شود
جز این از این قلم که تراوش نمی شود :
در این شب صبور ، به جان ولیمان ...
آقا بیا ! دلم به کسی خوش نمی شود
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه
یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
گفت : دفع افسد کن به فاسد !
گفتم : قبول ! اما افسد کدام است و فاسد کدام ؟!
گفت : ...
نه ! چیزی نگفت ، فقط سکوت کرد !
گفتم : ( نه به او که با خودم ) ظلمات است بترس از خطر گمراهی
***
پ.ن : این سبک نگارش که منسوب به روزنامه ای خاص است ، صرفاْ یک شباهت تصادفی بوده و به معنای حمایت از گروه خاصی نیست !
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چطور خودمان را وصل می کنیم به امیر المومنین علی علیه السلام ، وقتی او حکام زمانش را از این منع کرد که بگذارند مردمی به بدرقه شان بروند و ما " عکس امضای نامزد ریاست جمهوری " را با افتخار و همزمان با زمزمه کردن نام " یا زهرا " بین همان مردم پخش می کنیم ؟؟؟
أین القائم بامرک یا الله ؟!
بسم الله الرحمن الرحیم
چقدر دلم هوس کرده بین غرفه ها راه برم و کتابهایی که یه عمری دنبالشون بودم ببینم ، بعد از اینکه از دیدنشون حسابی ذوق کردم برم سمت صاحب غرفه و با یه کم بالا پایین بخرمشون !
چقدر دلم هوس کرده هر وقت حسش بود برم نمایشگاه و هر وقت نه ... چند ساعتی به خودم استراحت بدم !
چقدر دلم هوس کرده به همه فخر بفروشم که از ده روز نمایشگاه نه روزش رو دائم در حال پرسه زنی بین کتابهای مورد علاقه ام بودم !
اما ...
امسال هر روز سر ساعت مقرر منتظرم تا یکی کتاب مورد علاقه اش رو ببینه و با ذوق بیاد سمت من تا با یه کم بالا و پایی بخردش !
روزهای " کتاب نیستان " خاطره اند ، خاطراتی کمی متفاوت ... اما عادی !
همین
یا علی
به نام سید به کام بقیه :
بسم الله الرحمن الرحیم
دیروز هم گذشت مثل سال قبل و قبل تر ، اما دیروز یک فرق اساسی داشت . از خانه که بیرون زدم قرار بود تنها بروم اما حتی مطمئن نبودم مقصدم حوزه هنری هست یا نه ؟! می دانستم مثل سال گذشته چندان دلچسب نیست . به امامزاده صالح فکر کردم اما ته دلم هنوز هوس آقا سید بود .
به سالن که رسیدم کمی شوکه شدم ! سالن وزارت کشور که با جمعیت انبوه سال قبل نزدیک بود کم بیاورد چطور قرار بود در سالن کوچک حوزه هنری گنجانده شود ؟!
پیدا کردن جواب کار سختی نبود ، آنقدر از کیفیت زده بودند که مخاطبین دسته دسته ، سرخورده ، بیرون می زدند . برخی هواخوری را ترجیح می دادند تا شنیدن خاطرات شهدای زنده !!!!! برخی دیگر هم استراجت در منزل را به عوض شنیدن این سوال تکراری مجری که " آیا شهید آوینی را " از نزدیک " دیده اید ؟!!! " برگزیدند .
من هم حوصله ام از داخل سر رفت اما برگشتنی نبودم ، هنوز دلم پر بود ! خیلی عجیب بود که توانستم موافقت پدر را برای آن ساعت جلب کنم اما انگار رفتنی شدیم .
توی ایستگاه مولوی به هم رسیدیم و تا حرم حسابی عقده های تمام این مدت که همدیگر را کم دیده بودیم باز کردیم ... به گلزار که رسیدیم حال و هوا همانطور شد که دلمان می خواست ! جایتان خالی بود
تمام مدت یک سوال توی ذهنم ورجه و وورجه می کرد . نه از روایت فتحی ها یا از حوزه هنری ها و نه در مورد کم و کیف کار و اینکه چرا کم گذاشتند یا نگذاشتند که از خود آقا سید :
معنایش را فقط خودش می فهمد گمانم : " هنوز وقت فهمیدن نشده ؟!!! "
* * * * * * *
صعب الامور :
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
کار کردن با سه گروه سخت ترین کار دنیاست :
-
اول مردها
-
دوم آدمهای بدقول
-
سوم انسانهای بی نظم
همکاران این روزهای من یا مرد هستند یا بدقول و یا بی نظم ...
و البته در بهترین حالت مردهای بدقول بی نظم !!!
کم کم دارم به آستانه انفجار نزدیک می شوم و دوستانی که بنده را ، از بخت بد ، از نزدیک می شناسند می دانند انفجار یعنی چه ؟!!!
یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
از آن آدمهایی نیستم که شخصیت های برجسته را می پرستند و مدام در پی آنند تا از یک سوپر استار ( البته تعمیم یافته به همه عرصه ها و نه فقط سینمایی ) امضا بگیرند اما هر آدمی یک نقطه ضعف دارد و من هم خب ... آدمم دیگر !!!
و اما نقطه ضعف من ؛ نویسنده است . آن هم نویسنده ای که برای قلمش حرمت قائل است . شاید برای همین امروز روز دوست داشتنی و قشنگی بود .
فضای دفتر را دوست داشتم ؛ اول به خاطر حضور دوستی که تازه با او آشنا شده بودم و دوم آن همه کتاب دوست داشتنی که یکجا جمع شده بودند . اما حضور ناگهانی جناب شجاعی آنقدر ذوق زده ام کرد که باور کردنی نبود . مثل عکسهایش گرم بود و مثل قلمش صمیمی . از آن آدمهای دوست داشتنی بود ... اهل قلم اکثراً اینگونه اند به گمانم . صحبت کوتاهی با هم داشتیم ، در حد سلام و احوال پرسی های ساده . اما فرصت را غنیمت شمردم و خواستم تا " کرشمه خسروانی " را برایم امضا کنند ؛ کاری که همیشه به دور از عقل می دانستم اما داشتن کتاب یک نویسنده با امضای خودش ذوقی دارد که نتوانستم از آن چشم بپوشم !
کمی بعدتر شجاعی کوچک نیز آمد ؛ فتوکپی برابر اصل !!! صحبت با او کمی بیشتر طول کشید و موضوع بحث نه کتاب ، که کار بود . وقتی بودن در آن فضا را تا این حد دوست داشتم ، طبیعی بود خیلی سریع پیشنهاد همکاری را بپذیرم و خودم را بیندازم وسط غرفه کتابهایی که از خواندنشان لذت خواهم برد ، بی شک . در تمام مدت حضورم آنقدر فرصت داشتم تا حسابی کنجکاوی ام گل کند برای ورانداز کردن همه قفسه های کتابخانه انتشارات . انگار حسابی حسودیم شده بود به قلمشان ؛ " واقعاً خوشبخت تر از نویسنده ها هم هستند ؟! " این را از دوستم پرسیدم ... راستش خیلی دنبال جوابش نبودم چون از لحظه ورود جوابش را زیر لب زمزمه می کردم ؛ ناخود آگاه !
خوشا به حال لک لکا که لک لک اند !
یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
قبل از هر چیز بهار را تبریک گفته و برای تک تک دوستان لحظاتی خدایی آرزومندم .
" پاک به دنیا آمدی ، قدر روح و جسمت را ندانستی ، اما پاک هم از دنیا خواهی رفت . "
فرشته رها ( بازیگر سریال سوپر استار )
۱. قدر دانی یعنی چه ؟
۲. همیشه می توان انقدر مطمئن بود ؟
***
پ.ن : روز اول عید همواره یاد آور دید و بازدید از قوم و خویش هاست ، اما داشتن یک فامیل کوچک و سفر برخی از اقوام ، در این روز پای آدم را به سینما باز می کند . حکایت اول فروردین امسال من هم همین بود !
یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
قرار بود نیامدنش را دست آویزی بدانیم برای نیل به هدفی که مقدس می پنداریمش
اما هدف مقدس ما را دست آویزی کرد برای نیامدنش و ضعف اداره یک مجموعه کوچک
هنوز باورم نمی شود جلسه دوستانه استاد و دانشجو باید با ضبط صوت به بیرون راه پیدا می کرد که اینهمه دروغ مجال ظهور نمی یافت
نمی دانم به کدامین جسارت این نگاههای سنگین را سر ما هوار کرد اما ...
اما یقین دارم وقتی حرف می زد نگاهش را از آسمان دزدیده بود ،
یقین دارم فقط خاک را دید .
همین
یا علی
پ.ن: پس از یک سال و پانزده روز برگشتم سر خانه و زندگی خودم !!!
اگر دوست داشتید در کلبه درویشی ما همیشه به رویتان باز است :)
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام آقا روح الله !
شما خوب هستید ؟!
دروغ است بگویم ملالی نیست جز دوری شما .
دروغ است بگویم اینجا همه چیز خوب و رو به راه است .
دروغ است بگویم ...
بگذارید اینجا که همه و همیشه دروغ می گویند ، حتی من ، یکبار بی پرده حرف بزنم ، کمی خودمانی .
آقا روح الله ! یادتان می آید سی سال پیش چه حال و هوایی بود اینجا ؟!
من اما یادم نیست ! راستش شنیده ام اما ندیده ام . خرده ای نیست بی شک ، من نسل سومی هستم .
آقا روح الله ! یادتان هست انقلاب که شد ، دانشگاهها را بستند تا " انقلاب فرهنگی " شود . آن روزها راست می گفتید ، تا فرهنگ انقلابی نباشد ، انقلاب به بار نمی نشیند . شنیده ام دانشگاهها را بستند تا وقتی باز شد ، برای نسل سومی هایی مثل من منقلب شده باشد فرهنگش .
دانشگاهها که باز شد ، باز هم نبودم . همین است که نمی دانم انقلاب فرهنگی شده بود یا نه . دانشگاهها باز شد و باز ماند ...
امروز من هم دانشجو هستم ، در یک جمهوری که با انقلابی اسلامی روی کار آمده است . در یکی از دانشگاههای اسلامی این جمهوری و اتفاقا در دانشگاهی که وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی این جمهوری است .
اصلا چه فرقی می کند من کجا درس می خوانم آقا روح الله ؟!
بگذارید بحث را عوض کنیم ، مدتهاست با شما حرف نزده ام . صادقانه تر بگویم این اولین نامه من برای شماست . بگذارید مثل یک نسل سومی با یک نسل اولی حرف بزنم ...
همیشه شما برایم خاطره تعریف کرده اید ، خود خودتان که نه ، اما سربازان در گهواره تان که بزرگ شدند هر روز خاطره هایتان را برای ما نسل سومی ها مرور می کنند ...
لحظه ای مهلت می دهید من هم خاطره تعریف کنم ؟!
از امروز که توی دانشگاه اسلامی وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی واقع در پایتخت بزرگ جمهوری اسلامی ما ، با استاد بحثمان بالا گرفت سر مطلق و نسبی بودن خیر و شر و امثالهم که یک دفعه یکی دیگر از دانشجوها یک آیه خواند که حتما شنیده اید ، یکبار هم که شده !!!!! " نفخت من روحی " آشنای حضورتان هست دیگر ؟!
بحث داشت ادامه اش را پی می گرفت که سوال استاد رشته کلام شاگرد را برید !
- " آنچه خواندی عربی بود ؟! ترجمه اش چیست ؟!!! "
- " آیه قرآن بود !!! خدا به انسان می گوید که از روح خود در او دمیده است . "
- " خدا از روح خود در انسان دمیده ؟!!!!! خب ! اشکالی ندارد !!! ادامه بده ... "
آقا روح الله ! دیدید آدم با بزرگتر از خودش حرف می زند ، دست و پایش را گم می کند ؟! حال من است . اصلا نمی دانم این چه خاطره بی ربطی بود که تعریف کردم !
آقا روح الله ! گمانم هنوز بلد نیستم با شما حرف بزنم . این نامه را بگذارید به حساب سادگی ام ، به حساب بچگی ام . شاید بعدتر نامه ای بهتر با نثری زیباتر برایتان نوشتم و از انقلاب فرهنگی حرف زدم و از اینکه حالمان خوب است و ملالی نیست جز دوری شما !!! تا نوشتن آن نامه ...
آقا روح الله ! برایمان دعا کنید ... فرهنگمان انقلاب می خواهد .
( می شود آخر نامه را مثل شما امضا کنم و بنویسم " سید روح الله الموسوی الخمینی " ؟!!! )
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
ترلان


