بسم الله الرحمن الرحیم
تبليغاتX
حرمت سرا

حرمت سرا

دنیا بر اهل آخرت و آخرت بر اهل دنیا حرام است و این هر دو بر اهل خدا حرام است

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

انگار کن که مرده باشم

همه چیز عین یک نوار از مقابل چشمانم رد می شود

همه چیزهایی که مدتها بود به دست فراموشی شان سپرده بودم

همه چیزهایی که مدتها بود دفنشان کرده بودم و برایشان فاتحه خوانده بودم آنهم به امید سردی خاک

همه چیزهایی که زندگی ام بودند و می خواستم زنده زنده؛ زنده به گورشان کنم

انگار کن که مرده باشم و اینجا؛ قیامت کبراست

همه چیز دوباره، از نو، حیات یافته و محشری به پا کرده که بیا و ببین

انگار کن که مرده باشم و حالا دوباره به اجبار زنده ام کرده باشند

وقتش شده تاوان همه زندگی کردن هایم را پس بدهم

بی وقفه

و تو چه می دانی محشر چیست ؟؟؟

یا علی مددی

 

نوشته شده در 91/02/27ساعت توسط ترلان| |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، مؤمن، پر ...

پ.ن: خودکار چوبی خنده دار روزهای جوانی حج رفته ام، خاطره شد.

یا علی مددی

 

نوشته شده در 91/02/25ساعت توسط ترلان| |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

از بچگی ام فکر می کردم بیست سالگی  ام باید یه طور خاصی باشه، یه نوع متفاوت، یه جور دیگه ... مثلاً یه جورایی مطمئن بودم تغییرات عمده زندگیم توی بیست سالگیم محقق میشه مثل ازدواجم و انتخاب مسیر اصلی زندگی و این حرفا

بیست سالگی ام یه طور خاصی بود، یه نوع متفاوت، یه جور دیگه ... ولی راستش خیلی خیلی خیلی بهتر و بالاتر از تصورم بود؛ طوری بود که حتی فکرشم نمی کردم؛ بهترین و زیباترین و دوست داشتنی ترین تجربیات زندگیم توی بیست سالگی ام رقم خورد؛ مثل اون سفر مشهد خاص، مثل شروع قصه صاحبدلان زندگیم، مثل قضایای دور و دراز منجی (این اسم مستعاریه که من روی یکی از شخصیت های تأثیرگذار زندگیم گذاشتم) و از همه مهمتر مثل سفر غیرمنتظره، باور نکردنی و رؤیایی حجم.

امروز دقیقاً هفت سال می گذره از اولین روزی که توی مدینه چشم باز کردم و روزم رو با نگاه به گنبد سبز حرم پیامبر شروع کردم ... الان هر طور حساب کتاب می کنم توی مخیله ام نمی گنجه که هــــــــــــــفـــــــــــــــت سال از اون موقع گذشته؛ ولی الان یه حس خوب ته نشین شده از اون روزا دارم. اینکه میگم ته نشین شده معنی اش فراموش شده نیست؛ چرا یه بخشیاش رفته، پاک شده، متاسفانه من الان و اون موقعم خیلی خیلی از هم دور افتادن؛ اما یه بخشی اش هم نه، ته نشین شده، از سطح رفته به عمق، از حس رفته به عقل و از جسم وارد روح شده ... و این بخش، یعنی بخش دوم، خیلی خوبه.

راستش از بچگی، با تصوری که از بیست سالگی ام برای خودم ساخته بودم به امید اون سال زندگی می کردم، که البته خدا رو شکر امیدم ناامید نشد، حالا یه چند ماهی هست که دارم به امید سی سالگی زندگی می کنم؛ انگار که قرار باشه خیلی از خاطرات خوب بیست سالگی ام، توی دهمین سالگردشون تداعی بشن، مثل همین سفر حج ... خدا رو چه دیدی؛ شاید بزرگترین آرزوی زندگیم هم توی سی سالگیم محقق شد :)

امروز ... امشب ... این لحظات ... هفتمین سالگرد اولین حضور من توی مسجد پیامبره ... و من حس غریبی دارم ... و من حس خیلی خیلی غریبی دارم ...

ربّ صل علی محمد و آل محمد و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

یا علی

 

نوشته شده در 91/02/24ساعت توسط ترلان| |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

مرتضی مشکل گشای ماسواست

فاطمه مشکل گشای مرتضی .. .. ..

یا علی

 

نوشته شده در 91/02/06ساعت توسط ترلان| |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

  • دیروز گل نبی و باران و باد و حس آرام من، وسط همه ی اینها، دوباره هوایی ام کرد. اما من هوایی تو شدن را دوست دارم، دوست داشتنی ام.
  • من گاه آنقدر ساده ام که زود فریب نگاه را می خورم؛ کاش با دلم کنار بیایم و یکبار برای همیشه فریب نگاه تو را بخورم، وقتی اینطور خیره نگاهم می کنی و چشم از من بر نمی داری.
  • خاطراتم دیشب حسابی افسار دلم را دستشان گرفته بودند، کی می شود که تو افسار دلم را دستت بگیری؟؟؟

راستی؛ کجایم ؟؟؟ کجایی ؟؟؟
کجا ؟؟؟

یا علی

 

نوشته شده در 91/01/30ساعت توسط ترلان| |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

می خواستم پانزدهم فروردین بیایم اینجا و به مناسبت دومین سالگرد ورودم به یک مجموعه دوست داشتنی، از یک نفر تشکر کنم. ماجراهای پیش آمده موجب شد پست اخیرم به موضوع دیگری بپردازد و تشکر به تعویق بیفتد. اما دیروز اتفاقی افتاد که نوشته ام را به سمت و سوی دیگری کشاند و باعث شد تا ادبیات دیگری به خودش بگیرد.

من دو سال پیش وارد مجموعه ای شدم که برایم جذابیت های خاص خودش را داشت، برای منی که افتخارم در تمام مدت تحصیل این بود که سمت اختیار کردن شغل – بما هو شغل – نرفته ام، فضای جدید، فضای جالبی بود که به نوعی مجذوبش شدم. به شهادت تاریخ (!!!) بارها اعتراف کردم که نخستین جذابیت مجموعه برایم نامش بود؛ نامی که یکی از دغدغه های مهم زندگی من را در خودش داشت و همین باعث شد فکر کنم جایی برای پیدا کردن مسیر زندگیم پیدا کرده ام.

روز نخستی که با مسئول مجموعه صحبت می کردم افق روشنی از آینده ای که قرار بود به آن برسیم مقابلم ترسیم شده بود و حس می کردم هدف قشنگی را دنبال می کنم. کم کم متوجه وجود برخی کمبودها و کاستی ها در مسیر حرکت شدم اما باز آنقدر افق پیش رو را دوست داشتم که از تلاش بازنماندم. کمی بعد حس کردیم کاستی ها دارد کار دست مجموعه می دهد؛ بستیمش؛ هر کس جای ما بود از بستن خودخواهانه مجموعه اش ناراحت می شد؛ اما ما خوشحال بودیم؛ قرار بود قصه را به جاهای قشنگ تری بکشانیم؛ و این تغییر مسیر هزینه می خواست؛ بسته شدن مجموعه شاید کمترین هزینه بود برای رسیدن به خواسته ای بزرگتر. مدت یک سال با تمام بالا و پایین هایش برای مجموعه ای که دیگر باز نبود، دویدیم؛ گاهی کمکاری کردیم، گاهی ناامید شدیم، گاهی کم آوردیم، گاهی بدقولی گاهی بدخلقی گاهی بدغلقی؛ و البته غالب اوقات سرشار امید و روحیه و انرژی و تلاش بودیم. خلاصه هر چه بود گذشت.

دیروز داشتم کتاب می خواندم؛ کتاب را مسئول مجموعه ی بسته شده مان، به عنوان نسخه ای درمانی برای من تجویز کرده بود. وسط صفحات کتاب بودم که فهمیدم بازی خورده ام !!!

از روز اول ورودم به مجموعه وارد بازی او شده بودم و حالا؛ بعد از دو سال؛ و درست دو روز بعد از اینکه می خواستم از او تشکر کنم، فهمیدم بازی خورده ام !!!

در تمام مدت همکاری ام با مجموعه چیزهایی بودند که مانع خستگی من می شدند؛ ساده ترین آنها نام مجموعه بود اما چیزهای دیگری هم بود؛ مثل توکل، امید و اخلاص. این ها توی مجموعه ما واژه هایی بی روح و مرده و کلیشه ای نبودند، واقعی بودند، حضور داشتند، حس می شدند و حالا من فهمیده ام همه این واژه ها هم بخشی از همان بازی ای بوده اند که من درگیرش شده بودم.

یک بازی جالب و جذاب که مسئول مجموعه ما خودش پیشتر آن را یاد گرفته بود و حالا داشت در حین بازی، به من هم آموزشش می داد، بازی توکل، بازی اخلاص، بازی امید. این را، من، دیروز، درست وسط مطالعه صفحات نسخه تجویزی شان فهمیدم و بعد آمدم اینجا تا این تقدیرنامه را با لحن و ادبیات متفاوتی بنویسم. 

مسئول مجموعه ما!
بابت اینکه من را وارد این بازی کردید، بی نهایت سپاسگزارم!

از اینکه بازی ای را که خودتان یاد گرفته بودید، بی هیچ ناخن خشکی و خسّتی به من هم یاد دادید، متشکرم.
از اینکه پای من را به این بازی برد - برد باز کردید و توی میدان واقعی خودتان، خیلی از قواعد بازی کردن را یادم دادید، متشکرم.
از اینکه مثل یک داور بی طرف کناری نایستادید تا وقتی خطایی از من سر می زند بدوید سر صحنه و برایم سوت اخطار بزنید، متشکرم.
از اینکه چم و خم بازی را با تمام ریزه کاری هایش به من آموختید و فوت آخر کوزه گری را برای خودتان نگه نداشتید، متشکرم.
از اینکه حتی قواعد نقشه ریختن و فوت و فن چیدن مهره ها و راه و رسم فکر کردن به موقعیت های گل زنی را هم به من آموختید، متشکرم.
از اینکه دستم را برای آزمون و خطا باز گذاشتید، نقدهایم را منصفانه شنیدید، و بی حوصلگی هایم را با حوصله تحمل کردید، متشکرم.
و در آخر، از اینکه کمکم کردید تا دوباره "اعتماد به نفس" پیدا کنم؛ اعتماد به نفسی که منشأاش نفس من نبود، بلکه وجود یکی بزرگتر و استوارتر از نفس من، پشت سرم و پشت سرتان بود، متشکرم.

امیدوارم بتوانم بازیگر خوبی باشم؛ و قواعد بازی را هیچ وقت از یاد نبرم.

و امیدوارم آنقدر خوب بازی کنید که مربی بازیگران این میدان شوید.

 یا علی

 

نوشته شده در 91/01/18ساعت توسط ترلان| |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

دیروز بخش دوست داشتنی و بزرگی از کودکی های دوست داشتنی ام را به خاک سپردم و باور کردم با تمام سنگدلی هایم هنوز هم کسانی هستند که عاشقانه دوستشان دارم و برایشان از ته دل گریه می کنم.

دیروز وقتی هنوز حتی خاک و خل مزاری که عزیزی را در آن جا گذاشته بودم، از سر و رویم پاک نکرده بودم؛ خبر تولد نوزادی را شنیدم که سالها بود خانواده ای چشم انتظار داشتنش بودند و حسرت بودنش را می کشیدند.

دیروز که توی حیاط خانه منتظر بودم «زینب» را با هزار سلام و صلوات از روی خون ریخته شده رد کنند و از لابلای دود اسپند و صدقه های پیاپی به خانه اش ببرند؛ یاد صحنه ای افتادم که صبح حسابی مجذوبم کرده بود.

از در سالن بلند و پرهیاهو که وارد شدم؛ پشت اولین شیشه سمت چپ ایستادم و به تخت مرمر و طاقه پارچه های سفید و وان سنگی که خیس آب بود نگاهی کردم و آرام همان گوشه کز کردم؛ این کار را دوست دارم؛ زل زدن به جایی که قرار است یکبار و فقط یکبار رویش بخوابم و با هیچ کدام از تکانهایی که می خورم، بیدار نشوم؛ اما ناگهان تکان بالهای یک یاکریم من را به خود آورد؛ خط پروازش را دنبال کردم و رسیدم به لانه ای که درست بالای تخت سفید مرمر درست کرده بود و یاکریم دیگری روی تخم هایش در آن نشسته بود. فکرش را بکن ... بالای این سنگی که خاطره هزار مرگ را در خاطرش دارد، یک زندگی با تمام زیبایی هایش در جریان است.

دیروز بین مرگ و زندگی در دوران بودم.

یا علی

 

نوشته شده در 91/01/15ساعت توسط ترلان| |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

می نشینم مقابل یک آخوند و او قرار است برایم چند تا حدیث را بشکافد، تحلیل کند و خلاصه زوایای پنهانشان را برایم آشکار کند ... وسط حرفهایش نقبی می زند به خاطرات دهه پنجاه؛ یک خاطره تعریف می کند که فلان آدم از دست ساواک فرار کرده آمده تهران؛ رفته از امام جماعت مسجد کمک مالی بگیرد برای ادامه راه، که دست رد به سینه اش زده است و بعد که سرخورده به حیاط مسجد آمده یک لوتی با همان قد و قواره متعارف کت روی شانه و دستمال یزدی به گردن، بی وقفه یک کمک درست حسابی به طرف کرده است.

چون طرفم را می شناسم؛ تا ته حرفش را می گیرم! و بعد بدون هیچ حرفی می آیم اینجا و شروع می کنم به نوشتن این پست که مدتهاست توی ذهنم بلوا به پا کرده است.

من آخوندها را دوست دارم. دوستشان دارم چون وقتشان را صرف مطالعه دین خدا کرده اند؛ دوستشان دارم چون یک عبا انداخته اند روی دوششان که یعنی داد می زند من مسلمانم و یک عمامه دور سرشان که یعنی باید بیشتر بدانم. اما این اصلا به این معنی نیست که آخوندها از مریخ آمده باشند ... نه؛ آن ها هم یک قشر آدم هستند که خوب و بد دارند؛ خوبهایشان هم بدی دارند و بدهایشان هم خوبی... مثل همه اقشار دیگر. من همانقدر آخوندها را دوست دارم که دختر چادری ها را دوست دارم، اما نه آن جمله اولش معنایش این است که من غیر آخوندها را دوست ندارم و نه آن جمله دوم این مفهوم را می رساند که من دخترهای غیرچادری را دوست ندارم؛ خیر؛ من کلی دوست غیرچادری دارم که برایشان هزارمرتبه بیشتر هم ارزش قائلم و کلی دوست چادری که دلیل دوست داشتنم فقط چادرشان نیست.

اصلا من کنار همه چیزهایی که دوست دارم، یک چیز را اصلا دوست ندارم و آن دسته بندی کلی آدمهاست: آخوندها، چادری ها، سه تیغه ها، مانتویی ها، ریشوها، جین پوش ها، خشکه مذهب ها، فاطی کماندوها،  و هزار عنوان آشنای دیگر که هزار بار شنیده ام و شنیده اید.

یادم می آید چند سال پیش که رفتم سر کاری هیچ رقمه نتوانستم با صابکارم کنار بیایم؛ تهش این شد که یک هفته بیشتر دوام نیاوردم و زدم بیرون. اما الان دو سال است که صابکار دیگری دارم و راحت همکاری می کنیم؛ یکی شان معمم است و دیگری نه؛ اما دلیل کنار آمدن من با هیچ کدامشان معمم بودن یا نبودنشان نبوده و نیست؛ آنها قبل از اینکه قبا و عبا و عمامه را به دوش بکشند/نکشند آدمهای متفاوتی هستند؛ و من هم آدم متفاوتی. آدم متفاوتی که شاید بتواند با یکی نسازد و با دیگری چرا. با یک نفر در حد همکاری هم نسازد و با یکی دیگر در حد همراهی کنار بیاید.

من همین امروز، کسی را می شناسم که خیلی های دیگر هم می شناسندش؛ و شاید خیلی خیلی دوست داشته باشند با او همکار شوند؛ اما من از دور می بینمش و ترجیح می دهم همکارش نشوم. نه چون آدم بدی است؛ که نیست؛ چون متفاوت از من است و من می دانم نمی توانم با او سر خیلی چیزها کنار بیایم. حالا چه فرقی می کند او آخوند است یا دکتر یا یک دکتر آخوند.

همه همه همه این پرحرفی هایی که کردم برای گفتن یک چیز است؛ اینکه من همانقدر که خیلی آدمها را از خیلی قشرها دوست دارم؛ یک چیز را دوست ندارم و آن پیشداوری در مورد آدمهاست. اینکه آدمها را بر حسب برچسبی که رویشان زده اند قبول کنم و به همین بهانه ساده، خودم را از شناخت خیلی هایشان محروم کنم.

اینکه چون یکبار از فلان آخوند بد دیده ام دیگر سمت هیچ آخوندی نروم و چون یکبار فلان آدم سه تیغه به من نارو زده، دور هرچی سه تیغه است را خط بکشم؛ اینکه چون از فلان فاطی کماندوی دانشگاه بدخلقی دیده ام سمت هیچ دختر مذهبی فعالی پیدایم نشود و برعکس چون دیده ام که فلان دختر جین پوش زیادی همه چیز را راحت گرفته، به همه جین پوشان عالم بدبین شوم.

من درست سر همین پیشداوری ام، دوستی با یک آدم خیلی خوب را در زمانی که امکانش بود، از دست دادم و وقتی فهمیدم او کیست که دیگر امکان مراوده مان مثل قبل ممکن نبود؛ من این را صریح به او گفتم؛ من به او گفتم که وقتی آمد نفهمیدم که آمده و حالا که دارد می رود فهمیدم که بوده است؛ من به او گفتم هر چند او خندید و قضیه را جدی نگرفت اما من کوتاه نیامدم و تأکید کردم که "دیر شناختمش" و این از بدی من بود. من او را جزو هیچ گروهی قرار نداده بودم فقط رفتاری از او دیده بودم که خیلی باب طبعم نبود و همین شد که فرصت دوست داشتنش را از خودم گرفتم؛ و فرصت داشتنش را. و این، فقط من نیستم که انقدر بد با خودم تا می کنم. "ما" خیلی وقتها این ظلم را در حق خودمان می کنیم.

من کسی را می شناسم که برای فرار از همین پیشداوری ها با چادرش خداحافظی کرد؛ و کم کم به راهی رفت که حالا اگر بخواهد از آن برگردد مسیر بس طولانی را باید پشت سر بگذارد؛ من کسی را می شناسم که برای فرار از این پیشداوری ها رفت پشت یک نقاب و به زندگی پشت نقاب خو گرفت. ما همه مان کسانی را می شناسیم که برای فرار از این پیشداوری ها، انتخابی کردند که اگر پیشداوری ها نبود، آن انتخاب هم نبود.

خیلی زمان از وقتی گذشته که باید یاد می گرفتیم پیشداوری نکنیم؛ و ما هنوز درست آنجا که نباید پیشداوری می کنیم!

حالا من هزار بار دیگر هم بنشیم مقابل یک آخوند که او با هزار غرض و یا بی هیچ نیت خاصی از خنسی فلان آدم معمم در قیاس با دست و دلبازی بهمان لوتی خاطره ها تعریف کند؛ چه فرقی می کند ؟! هم آن آخوند یکی بوده، هم آن لوتی ... چرا من شانس شناختن همه آخوندها و لوتی های دیگر را از خودم بگیرم؟؟؟ چرا ؟؟؟

من که نگفته ام؛ خودش گفته؛ خودش دقیقاً همین را گفته که اصلاَ ما را متفاوت آفریده تا همدیگر را بشناسیم؛ ما را متفاوت آفریده تا یک چیزی برای شناختن داشته باشیم؛ که اگر همه مان یک شکل بودیم کافی بود هر کس فقط خودش را بشناسد! حالا خنده دار نیست که به علت همین تفاوت، از شناختن هم بازبمانیم ؟؟؟ به نظرم خنده دار است، اگر منصف باشیم ...

رونوشت به خودم، خودم، خودم، سالک، حاج آقا رضایی، مریم، صابکارم، زهرا، فاطمه

یا علی

 

نوشته شده در 90/12/15ساعت توسط ترلان| |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

همین

یا علی

 

نوشته شده در 90/12/14ساعت توسط ترلان| |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

داشتم وبم رو مرور می کردم، رسیدم به توصیه یکی از بزرگواران که برای اولین پست جهادی وبلاگم کامنت گذاشته بودن. یه حسی شدم، یه حس بد/خوب/بینابین

"لحظه ای تامل کن ...
سلاحت یادت نرود ...
اگر "جهاد اصغر" است که و "ما رمیت اذ رمیت" را
و اگر "جهاد اکبر" است "بکاء" را فراموش نکن ..."

انگار نه انگار که این جمله رو خیلی پیشتر خونده باشم، انگار تلنگر اون زمان با شدت خیلی خیلی بیشتری تکرار شده باشه، انگار که یه لرزه ولو خفیف به تمام وجودم انداخته باشه

آهای خودم!
آدما دو تا جهاد دارن: اصغر و اکبر
تو جهاد اصغر این تو نیستی که کاری می کنی، هر تیری که پرتاب میشه، هر گلوله ای که شلیک میشه، هر کلمه ای که نوشته میشه؛ یکی دیگه است که اونو پرتاب می کنه، شلیک می کنه و یا می نویسه پس باید مواظب باشی توهم برت نداره تو کاری کردی، فکری کردی، خلاقیتی به خرج دادی، ایده ای داشتی، طرح و برنامه ای ریختی و ...!!!
تو جهاد اکبرم این تو نیستی که کاری ازت برمیاد، تو هیچ کاره هیچ کاره ای، اگه این تویی با همه ضعفا و نقصات که ازت فقط گریه برمیاد، سلاحتم گریه است، اشکه، بکائه ... پس باید حواست باشه یه وقت خیالاتی نشی که تو کار خوبی کردی که به فلان جا رسیدی یا فلان اتفاق برات افتاد؛ خیر، تو فقط تو کل دم و دستگاه جم و جورت، اشک داری، بیارش وسط، شاید فرجی شد
آخه هرطور حساب کنی آدم هیچ رقمه نمی تونه بدون سلاح بره جهاد، ولو در حد یه قلوه سنگ
اینجاست که تلنگره محکم می کوبه توی صورتم و میگه: تو و جهاد ؟؟؟ زهی تصور باطل زهی خیال محال.

***
رونوشت: به خودم و خیلی های دیگه مثل خودم !!!

یا علی

 

نوشته شده در 90/12/10ساعت توسط ترلان| |